یک ماه و اندی بود که وبلاگم گم شده بود و کلی بنده را دچار نوستالژی و نتیجهگیریهای فلسفی کرده بود که ای دل غافل دیدی شش سال زندگیم به باد فنا رفته، انگار که از اول نبوده، بعد ربطش دادم به کلی اتفاقات زندگیم و چه و چه! اما سرانجام پس از کلی پیغام و پسغام و ای میل بازی با پرشین بلاگ برگشت سر جایش. خوووووووششششششششحالم
بوتیمار
من تا به حال زیاد غر زدهام و ناله کردهام. اصولن آدم ناراضی غرغرویی هستم. در هر موقعیتی که بودهام تا به حال موقعیت بدی بوده. نه که مرغ همسایه را بخواهم چون فکر کنم که غاز است، نه! مرغهای همسایهها را هم قبول نداشتهام هیچوقت. اصلن آن مرغی که من میخواستهام هنوز پا به عرصه وجود نگذاشته. به قول دکتر افشنگ از آن آدمهایی بودهام که میدانستم چی نمیخواهم اما نمیدانستم چی میخواهم. آنچه میخواستم باید هیچکدام از چیزهایی را که نمیخواستم نداشت. خوب این هم که نمیشود بالاخره همیشه باید یک جای کار بلنگد؛ نمیشود که نقصی نباشد چون ممکن است یکهو خوشی زیر دل آدم را بزند و جفتک چارکش بیندازد. بدیاش یا شاید هم خوبیاش این است که نتوانستهام خودم را گول بزنم یعنی اینقدر منطقی بودهام که وقتی موقعیت عوض میشده فکر نکنم آخی یادش بخیر اون موقع ... یا مثلن ای بابا این چه وضعشه قبلن که ... خودم همیشه خوب میدانستم وضعیت قبلی هم گهی بیش نبوده و همان موقع هم داشتهام مدام زر زر میکردهام. این است که از دست خودم خسته شدهام. از دست این خودی که به جای اینکه تلاش کند وضعیت را بهتر کند مدام غر میزند و ادا در میآورد و غمبرک میزند و دست بالا موقعیت را عوض میکند؛ فرار میکند یعنی.
این روزها زیاد از بالا به خودم نگاه میکنم. دو نفر در من است یکی اینکه دارد زندگی میکند و فکر نمیکند و هی گند میزند و خرابکاری میکند یکی دیگری که باهوشتر است و دارد از بالا نگاه میکند و هی سر تکان میدهد. اینطوری است که وقتی از بالا نگاه میکنم میبینم من کمتر چیزی را درست کردهام، بیشتر فرار کردهام. همیشه دنبال راهی برای فرار میگشتهام دنبال راه در رو. فرار از پدرم، از مادرم، از خانوادهام، از مردی که نمیخواستم، از ترسهایم، از رها شدن، از رها کردن، از دست دادن، از تنهایی.
دلم میخواهد آرام بگیرم. از فرار کردن خستهام، از غر زدن و ناله خستهام، دلم میخواهد یک بار هم که شده چیزی را بسازم، ولی خستگی انگار امانم را بریده یا شاید هم بهانه است؟
برای من خانه همیشه یا خانه من بوده یا خانه شما. خانه «ما» هیچ وقت معنا نداشته؛ خانه ما فرش ما یخچال ما ماشین ما. «ما» کلن مفهوم جدیدی است در زندگی من که هنوز زبانم نمی چرخد به گفتنش. منظورم «ما»ی واقعی است نه اینکه کسی را دوست بداری یا اینکه حتی زندگی کنی با کسی. هنوز خیلی سخت است برایم که بخاطر «ما» از «من» بگذرم و هر بار که مجبور به این کار می شوم احساس می کنم بخشی از «من»ی را که 32 سال با من بوده، همراهم بوده در سختیها در شادیها و غمها کنارم بوده، میکَنم و دور میاندازم، «من»ی که با من بزرگ شده که دوستش داشتم. هر بار حس میکنم دارم به «من» به «خودم» خیانت میکنم و دلم میگیرد، از خائن بودن خودم شرمنده میشوم، از اینکه به خودم بگویم «چاره ندارم»، «لازم است»، «باید» متنفرم. منی که هرگز به خودم خیانت نکرده بودم. هنوز بهت و گیجی در من تمام نشده و گاهی حتی وسط خانه میایستم، نه، یکهو متوقف میشوم و فکر میکنم اینجا کجاست؟ من اینجا چه میکنم. گاهی حتی نگاه میکنم به او و فکر میکنم چقدر دور، چقدر غریبه است. احساس میکنم همه اینها بیرون از من اتفاق میافتد، برای دیگری و انگار من دارم از بالا از بیرون به همه این ماجراها نگاه میکنم. من ترسیدهام، وحشت زدهام و این ترس آنقدر فلج کرده مرا که هیچ خبری از آن زن قلدر خشن سفت و سختِ جنگجو نیست و عمیقترین حسی که این روزها در من است فرار است، فرار به سوی زندگی آشنای قدیمی؛ غصههای قدیمی، شادیهای اندک قدیمی، دوستیهای قدیمی، فرار به سوی تنهایی.
به دایی جان که فکر می کنم، همیشه یاد آیدین سمفونی مردگان می افتم؛ آدمی که تباه شد.
دایی جان با آن پیکان سبز رنگ قدیمی اش تمام خاطرات خوب کودکی را به یادم می آورد. انگار تمام لحظات شاد کودکی ام طوری با او، پیکان و دوربین اش مربوط است. دایی جان یک دوربین لوبیتل داشت؛ از آن قدیمی ها که فقط حلقه فیلم های 12 تایی می خوردند. هر چه لحظه به یاد ماندنی ثبت شده که داریم کار این دوربین قدیمی است. پشت هر کدام این عکس ها خاطره ای، لحظه شاد پر لبخندی هست.
تابستان که می شد دایی جان همه را از بزرگ و کوچک سوار پیکان اش می کرد و می برد دریا. آن موقع دریا هنوز آلاچیق و فضای سبز داشت، هنوز آنقدر خشمگین جلو نیامده بود که هرچه خاطره خوب در اطرافش بود نابود کند. همیشه دو بار شنا می کردیم. یک بار صبح وقتی می رسیدیم و یک بار عصر قبل از برگشتن و همیشه، همه نگران دایی جان بودند. آدم کله خری بود که به حرف هیچکس گوش نمی کرد، در رانندگی، شنا و همه قسمت های زندگی بی احتیاط بود. بعد از دریا نوبت به مراسم آیینی! «تمشک خوری» می رسید. اینطور بود که در راه برگشت دایی جان جای خوبی پر از تمشک های رسیده پیدا می کرد و ماشین را نگه می داشت. هر بار به مامان قول می دادیم که تمشک ها را جمع کنیم برای مربا ولی همیشه با دهان و لباس بنفش بر می گشتیم. چه لذتی داشت!
خواندن که یاد گرفتیم سیل کتابها بود که از سوی دایی جان به سویمان سرازیر شد. داستان های صمد، منصور یاقوتی، کتابهای نسیم خاکسار و ... یادگار دورانی که دایی جان برای «خ ل ق» می جنگید و بدجوری بابتش تاوان داده بود. 24 ساعت در خواب و بیداری را نمی فهمیدم ولی عاشق تلخون بودم و اولدوز و کلاغها؛ باورم شده بود که می شود با کلاغ ها حرف زد و فکر می کردم اولدوز و یاشار الان کجا ممکن است باشند؟!
در خانواده ما همه متفق القولند که دایی جان در زندگی اش دو تا اشتباه بزرگ کرد. اول اینکه بجای دانشگاه رفت دنبال مبارزه و دوم اینکه عاشق شد و اگر قبول کنیم این دو تا کار اشتباه بودند، به نظر من دومی حتی بدتر هم بود. دایی جان همه زندگی اش را بابت این ها بر باد داد و گمانم از اینجا بود که ویروس مرگبار خانه خراب کن عاشقی در خاندان ما مسری شد.
عکسی هست که در آن من، بهار، علی، میثم و نمی دانم دیگر کدام یکی از بچه های خانواده پشت به دریا ایستاده ایم. بهار سیخ دست هایش را از دوطرفش آویزان کرده، من پاچه های شلوارم را بالا زده ام و از دو طرف نگه داشته ام، علی دستش را جلو دهانش گرفته و همه، همه در یک چیز مشترکیم؛ داریم از خنده ریسه می رویم. باز هم دایی جان حرفی، شوخی ای، جوکی گفته که بچه ها را بخنداند. دایی جان تنها کسی بود که ما بچه ها را تا سر حد انفجار می خنداند، انگار می دانست فرصتمان برای خندیدن چقدر کم است، انگار می دانست روزهایی خواهد آمد که تنها دلخوشی مان یادآوری این خنده هاست.
دایی جان جزء آخرین بازمانده های نسلی است که دارند مثل دایناسورها منقرض می شوند، نسلی که هز قدر هم در زندگی اشتباه کرده باشند، باید به احترام شرافت شان از جایت بلند شوی و کلاه از سر برداری.
سه تا جمله است که با خودم عهد کرده ام دیگر به کسی نگویم؛ دیگر به کسی نخواهم گفت قوی باش، تو می تونی و زمان همه چیز رو حل می کنه. گاهی وقتها هست که آدم نمی تواند، آدم می بُرد، کم می آورد. گاهی وقتها هست که آدم نمی تواند یا حتی نمی خواهد که قوی باشد، گاهی وقتها هست که آدم از توانستن، از قوی بودن، از بودن اصلن خسته می شود و می خواهد تمام شود همه چیز، تمام شود و برود پی کارش. آدم اصلن بی تفاوت می شود نسبت به خودش، نسبت به آدمها، اتفاقات، نسبت به دنیای اطرافش. گاهی وقتها هست که آدم می خواهد وا بدهد و زمان، این زمان لعنتی که هیچ چیز لعنتی ای را حل نمی کند، حتی ماست مالی هم نمی کند، نمی تواند که بکند. می گویند بگذار این چاقو آنقدر ببرد تا کند شود، این چاقو ولی کند نمی شود، هیچ وقت کند نمی شود. درد با زمان، با قرص ضد افسردگی، آرام بخش و هیچ داروی دیگری از بین نمی رود همیشه مثل روز اول باقی می ماند. نمی دانم چه کسی اولین بار این حرف را گفته ولی این یک دروغ بزرگ است که زمان همه چیز را حل می کند. فقط غریزه بقاست که به داد آدم می رسد. غریزه بقاست که باعث می شود زنده بمانی، سِر بشوی و درد را کمتر حس کنی ولی لحظاتی که اثرات این داروی بی حسی از بین می رود درد برمی گردد، قوی، سخت، پر انرژی درست مثل روز اول، هیچ چیز عوض نشده است. آنهایی که از درد خودشان را می کشند همانهایی هستن که یک جای غریزه بقا در وجودشان می لنگد بقیه اما هرکدام چیزی را بهانه می کنند، یکی مادرش را بهانه می کند که تاب نمی آورد، آن یکی پدر مریضش را، یکی بچه اش را و آنهایی که شهامتش را دارند با خودشان روراست باشند می دانند که از مردن می ترسند.
درد ولی از بین نمی رود، هرگز
آه که چقدر دوست دارم تا به یاد آری
آن روزهای خوش را که با هم دوست بودیم
زندگی آن روزها روشنتر بود
و خورشید گرمتر از امروز.
برگهای خشک جاروب شد
خاطرات و افسوسها نیز
و باد شمال آنها را با خود برد
به شب سرد فراموشی
میبینی فراموشش نکردهام
آوازی را که به ما میماند.
با هم زیستیم
تویی که مرا دوست میداشتی
و منی که تو را دوست میداشتم.
اما زندگی، کسانی را که عشق می ورزند
جداشان می کند از هم
گرچه بسیار آرام و
بی هیچ خش خشی
و دریا از ساحل برمیدارد
رد پای عاشقانی را که با راه خویش میرفتند.
ژاک پرهور
در من کودکی پنهان شده؛ کودکی که کتک خورده، تنبیه شده، ترسیده و در تنهایی گریه کرده. کودک تنهایی که از ترس به کنجی خزیده. من اما بزرگ شدم، تصمیم گرفتم قوی باشم، محکم باشم و به کسی تکیه نکنم. شدم آدمی که تلاش کرد به ترسهایش حمله کند، مستقل شد، جنگید، خیلی چیزهایی را که میخواست به دست آورد، نوازش گرفت، محبت گرفت، تأیید و تحسین گرفت، کودک تنهایم اما همچنان به دنبال نوازشی بود که از او دریغ شده بود، امنیتی که هستیاش به آن وابسته بود و هرچه او بیشتر می ترسید، من بیشتر سخت می گرفتم. نگذاشتم کودکگم حتی بچگی کند. گفتم دست از این بچه بازیها بردارد و بزرگ شود، کودکگم بیشتر ترسید و بیشتر به کنج تنهاییاش خزید.
در من کودک غمگین تنهایی پنهان شده که حالا هرچه من بزرگ نوازشش میکند، آرام نمیگیرد.
آغوش تو امنترین نقطه جهان بود برای کودک ترسیدهای که در من پنهان شده. بیا، بیا مرا سخت در آغوش بگیر و این کودک رمیدۀ تنها را آرام کن.
ترانه مجهول ليلا شازده کوچولو آبنوس ستارهی کاغذی گلبو نیروانا تئاتر هفتان داستان گو خوابگرد کافه کتابداری شادی برای خاطر کتابها در قند قزل آلا آهو نمیشوی بدین جست و خیز گوسپند اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من

