به مناسبت پست صدم
نویسنده: بوتیمار - ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
به دایی جان که فکر می کنم، همیشه یاد آیدین سمفونی مردگان می افتم؛ آدمی که تباه شد.
دایی جان با آن پیکان سبز رنگ قدیمی اش تمام خاطرات خوب کودکی را به یادم می آورد. انگار تمام لحظات شاد کودکی ام طوری با او، پیکان و دوربین اش مربوط است. دایی جان یک دوربین لوبیتل داشت؛ از آن قدیمی ها که فقط حلقه فیلم های 12 تایی می خوردند. هر چه لحظه به یاد ماندنی ثبت شده که داریم کار این دوربین قدیمی است. پشت هر کدام این عکس ها خاطره ای، لحظه شاد پر لبخندی هست.
تابستان که می شد دایی جان همه را از بزرگ و کوچک سوار پیکان اش می کرد و می برد دریا. آن موقع دریا هنوز آلاچیق و فضای سبز داشت، هنوز آنقدر خشمگین جلو نیامده بود که هرچه خاطره خوب در اطرافش بود نابود کند. همیشه دو بار شنا می کردیم. یک بار صبح وقتی می رسیدیم و یک بار عصر قبل از برگشتن و همیشه، همه نگران دایی جان بودند. آدم کله خری بود که به حرف هیچکس گوش نمی کرد، در رانندگی، شنا و همه قسمت های زندگی بی احتیاط بود. بعد از دریا نوبت به مراسم آیینی! «تمشک خوری» می رسید. اینطور بود که در راه برگشت دایی جان جای خوبی پر از تمشک های رسیده پیدا می کرد و ماشین را نگه می داشت. هر بار به مامان قول می دادیم که تمشک ها را جمع کنیم برای مربا ولی همیشه با دهان و لباس بنفش بر می گشتیم. چه لذتی داشت!
خواندن که یاد گرفتیم سیل کتابها بود که از سوی دایی جان به سویمان سرازیر شد. داستان های صمد، منصور یاقوتی، کتابهای نسیم خاکسار و ... یادگار دورانی که دایی جان برای «خ ل ق» می جنگید و بدجوری بابتش تاوان داده بود. 24 ساعت در خواب و بیداری را نمی فهمیدم ولی عاشق تلخون بودم و اولدوز و کلاغها؛ باورم شده بود که می شود با کلاغ ها حرف زد و فکر می کردم اولدوز و یاشار الان کجا ممکن است باشند؟!
در خانواده ما همه متفق القولند که دایی جان در زندگی اش دو تا اشتباه بزرگ کرد. اول اینکه بجای دانشگاه رفت دنبال مبارزه و دوم اینکه عاشق شد و اگر قبول کنیم این دو تا کار اشتباه بودند، به نظر من دومی حتی بدتر هم بود. دایی جان همه زندگی اش را بابت این ها بر باد داد و گمانم از اینجا بود که ویروس مرگبار خانه خراب کن عاشقی در خاندان ما مسری شد.
عکسی هست که در آن من، بهار، علی، میثم و نمی دانم دیگر کدام یکی از بچه های خانواده پشت به دریا ایستاده ایم. بهار سیخ دست هایش را از دوطرفش آویزان کرده، من پاچه های شلوارم را بالا زده ام و از دو طرف نگه داشته ام، علی دستش را جلو دهانش گرفته و همه، همه در یک چیز مشترکیم؛ داریم از خنده ریسه می رویم. باز هم دایی جان حرفی، شوخی ای، جوکی گفته که بچه ها را بخنداند. دایی جان تنها کسی بود که ما بچه ها را تا سر حد انفجار می خنداند، انگار می دانست فرصتمان برای خندیدن چقدر کم است، انگار می دانست روزهایی خواهد آمد که تنها دلخوشی مان یادآوری این خنده هاست.
دایی جان جزء آخرین بازمانده های نسلی است که دارند مثل دایناسورها منقرض می شوند، نسلی که هز قدر هم در زندگی اشتباه کرده باشند، باید به احترام شرافت شان از جایت بلند شوی و کلاه از سر برداری.
نویسنده: بوتیمار - ۱۳٩٠/٦/٢۸
سه تا جمله است که با خودم عهد کرده ام دیگر به کسی نگویم؛ دیگر به کسی نخواهم گفت قوی باش، تو می تونی و زمان همه چیز رو حل می کنه. گاهی وقتها هست که آدم نمی تواند، آدم می بُرد، کم می آورد. گاهی وقتها هست که آدم نمی تواند یا حتی نمی خواهد که قوی باشد، گاهی وقتها هست که آدم از توانستن، از قوی بودن، از بودن اصلن خسته می شود و می خواهد تمام شود همه چیز، تمام شود و برود پی کارش. آدم اصلن بی تفاوت می شود نسبت به خودش، نسبت به آدمها، اتفاقات، نسبت به دنیای اطرافش. گاهی وقتها هست که آدم می خواهد وا بدهد و زمان، این زمان لعنتی که هیچ چیز لعنتی ای را حل نمی کند، حتی ماست مالی هم نمی کند، نمی تواند که بکند. می گویند بگذار این چاقو آنقدر ببرد تا کند شود، این چاقو ولی کند نمی شود، هیچ وقت کند نمی شود. درد با زمان، با قرص ضد افسردگی، آرام بخش و هیچ داروی دیگری از بین نمی رود همیشه مثل روز اول باقی می ماند. نمی دانم چه کسی اولین بار این حرف را گفته ولی این یک دروغ بزرگ است که زمان همه چیز را حل می کند. فقط غریزه بقاست که به داد آدم می رسد. غریزه بقاست که باعث می شود زنده بمانی، سِر بشوی و درد را کمتر حس کنی ولی لحظاتی که اثرات این داروی بی حسی از بین می رود درد برمی گردد، قوی، سخت، پر انرژی درست مثل روز اول، هیچ چیز عوض نشده است. آنهایی که از درد خودشان را می کشند همانهایی هستن که یک جای غریزه بقا در وجودشان می لنگد بقیه اما هرکدام چیزی را بهانه می کنند، یکی مادرش را بهانه می کند که تاب نمی آورد، آن یکی پدر مریضش را، یکی بچه اش را و آنهایی که شهامتش را دارند با خودشان روراست باشند می دانند که از مردن می ترسند.
درد ولی از بین نمی رود، هرگز
برگ های خشک
نویسنده: بوتیمار - ۱۳٩٠/٦/۱٢
آه که چقدر دوست دارم تا به یاد آری
آن روزهای خوش را که با هم دوست بودیم
زندگی آن روزها روشنتر بود
و خورشید گرمتر از امروز.
برگهای خشک جاروب شد
خاطرات و افسوسها نیز
و باد شمال آنها را با خود برد
به شب سرد فراموشی
میبینی فراموشش نکردهام
آوازی را که به ما میماند.
با هم زیستیم
تویی که مرا دوست میداشتی
و منی که تو را دوست میداشتم.
اما زندگی، کسانی را که عشق می ورزند
جداشان می کند از هم
گرچه بسیار آرام و
بی هیچ خش خشی
و دریا از ساحل برمیدارد
رد پای عاشقانی را که با راه خویش میرفتند.
ژاک پرهور
نویسنده: بوتیمار - ۱۳٩٠/٥/۸
در من کودکی پنهان شده؛ کودکی که کتک خورده، تنبیه شده، ترسیده و در تنهایی گریه کرده. کودک تنهایی که از ترس به کنجی خزیده. من اما بزرگ شدم، تصمیم گرفتم قوی باشم، محکم باشم و به کسی تکیه نکنم. شدم آدمی که تلاش کرد به ترسهایش حمله کند، مستقل شد، جنگید، خیلی چیزهایی را که میخواست به دست آورد، نوازش گرفت، محبت گرفت، تأیید و تحسین گرفت، کودک تنهایم اما همچنان به دنبال نوازشی بود که از او دریغ شده بود، امنیتی که هستیاش به آن وابسته بود و هرچه او بیشتر می ترسید، من بیشتر سخت می گرفتم. نگذاشتم کودکگم حتی بچگی کند. گفتم دست از این بچه بازیها بردارد و بزرگ شود، کودکگم بیشتر ترسید و بیشتر به کنج تنهاییاش خزید.
در من کودک غمگین تنهایی پنهان شده که حالا هرچه من بزرگ نوازشش میکند، آرام نمیگیرد.
آغوش تو امنترین نقطه جهان بود برای کودک ترسیدهای که در من پنهان شده. بیا، بیا مرا سخت در آغوش بگیر و این کودک رمیدۀ تنها را آرام کن.
نویسنده: بوتیمار - ۱۳٩٠/٥/٤
من دلم می خواهد فقط این روزها بگذرد. این روزهای سخت، این روزهایی که قلبم تند و تند می زند، دلم گرفته و انگار هی مدام کسی در مشت می گیرد و رهایش می کند. من فقط می خواهم این روزهای طولانی که انگار تمام نمی شوند و این ثانیه های که کش می آیند بگذرند و رهایم کنند. بروند به دور دست ها جایی دور در خاطراتم قرار بگیرند. دلم میخواست پدری داشتم که می توانستم بروم درآغوشش گریه کنم و از دلم برایش بگویم و او در سکوت نوازشم کند. دلم میخواست مادری داشتم که می توانستم سرم را در دامنش بگذارم و موهایم را به دستهایش بسپارم بی آنکه نگران غصه خوردن و فروپاشیدنش باشم. من هیچکدام را ندارم. من همیشه محکوم به قوی بودن بوده ام همیشه آنی که محکم تر بوده، من بوده ام. من خسته ام از محکم بودن. دلم آغوشی می خواهد که بی دغدغه در آن جای بگیرم، کسی که آنقدر صبور باشد که بتواند آرام دوستم داشته باشد و صبر کند تا من برای دوست داشتنش به اندازه کافی خوب شوم.
نویسنده: بوتیمار - ۱۳٩٠/٤/۱۸
دوازده سال است که هر سال خودمان را موظف میدانیم امروز را یادآوری کنیم، به خودمان، به دیگران، 12 سال. کم نیست اینهمه سال. عمری است برای خودش. آن موقع من دخترک 20 ساله ای بودم پر از شور و شهامت، حالا موهایم را رنگ می کنم که سفیدیهایش را بپوشانم.
من اما خسته شده ام از اینکه مدام خودمان را موظف می دانیم روزهای تلخ را به هم یادآوری کنیم 18 تیر 23 خرداد چندم خرداد چندم تیر چندم اسفند چندم چه ماهی همه تلخ همه دردناک همه اشکناک همه خشمناک شاید عصبانی شوید شاید ناراحت ولی من خسته ام دلم میخواهد برای یک بار هم که شده روزهای شادی را به هم یادآوری کنیم جتی اگر کم باشد حتی اگر کوتاه باشد حتی اگر کیمیا باشد باور کنید به فکر کردن و یادآوری کردنش می ارزد، می ارزد که لبخندکی بزنیم. می دانم باید احترام گذاشت، یادآوری کرد، می دانم نباید فراموش کرد ولی بیایید کمی هم خودمان را برای شادی آماده کنیم ما ملت غمگین باید کمی هم جا برای لبخند باز کنیم کمی این حالت غمزده عبوس را عوض کنیم. میدانم سخت است وقتی دلخوشی از کیمیا هم نایاب تر است ولی شاید به امتحانش بیارزد
....
نویسنده: بوتیمار - ۱۳٩٠/۳/٢۸
رفتهام موهایم را کوتاه کردهام، خیلی کوتاه و از چهره جدیدم شادم. من این رسم زنانه را خیلی دوست دارم، زمانه که سخت می گیرد شروع می کنیم به کوتاه کردن و چیدن و دور ریختن و کندن. اول از سر خشم است،از سر اندوه، انتقامی آیینی است. میخواهی هر چیزی که خاطرهای را یادآور میشود دور بریزی، هر چیز، ولی آرام آرام همه چیز تغییر میکند. بعد یک روز که توی آیینه به خودت نگاه میکنی میبینی دیگر آن طور قدیمی نیستی، طور نویی شدی و کم کم حس میکنی این طور ِ نو چیزهای نو میخواهد؛ فکرهای نو،کارهای نو، رفتار نو، عشق نو، زندگی نو میخواهد و اینطور است که زندگی دوباره از نو آغاز میشود.